یک حاجی برای حفاظت از جون و مالش می ره بازار تا یه سیاه بخره

اسفند ۱۷, ۱۴۰۲
6 بازدید

.فروشنده یه سیاهی رو بهش نشون می ده و می گه حُسنش اینه که صد نفر دزد رو یه تنه حریفه و فقط یه عیب داره و اونم اینه که اول باید سر غیرتش بیارن.حاجی می ره سفر و توی راه راهزنا بهش حمله می کنن و هر چی داره بر می دارن.هر چی حاجی […]

.فروشنده یه سیاهی رو بهش نشون می ده و می گه حُسنش اینه که صد نفر دزد رو یه تنه حریفه و فقط یه عیب داره و اونم اینه که اول باید سر غیرتش بیارن.حاجی می ره سفر و توی راه راهزنا بهش حمله می کنن و هر چی داره بر می دارن.هر چی حاجی به سیاه التماس می کنه که به دادم برس.سیاهه فقط سر و صدا به راه می ندازه.سر دسته راهزنا اعصابش می ریزه به هم.برای همین با یه چشمک به راهزنا علامت می ده که این سیاهه رو ساکتش کنید.راهزنا برای ساکت کردن فقط یه روش بلد بودن اونم انجام یه عمل منافی عفت(!)بود.بنابراین سی و نه نفر این عمل رو انجام می دن.نوبت به نفر چهلم که می رسه سیاهه سر غیرت میاد بلند می شه با یه چوب همه راهزنا رو تار و مار می کنه.حاجی همین که برمی گرده به شهرش،می ره بازار که سیاهه رو پس بده. فروشنده می گه:«برای چی می خوای پسش بدی؟!»حاجی جواب می ده:«من از کجا همیشه چهل نفر حاضر داشته باشم که اینو سر غیرت بیارن؟!»می گن منظور از این نمایش رکیک این بوده که بعضی از ملّت ها(بلانسبت ملّت شریف ما)خیلی دیر سر غیرت میان.حتماً باید چهل نفر یه بلایی سرشون بیاره تا سر غیرت بیان!

Views: 5

برچسب‌ها: